‏نمایش پست‌ها با برچسب hafez persian art literature. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب hafez persian art literature. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه


 
                               
ای روی ماه منظر تو نوبهار حسنخال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن
در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحردر زلف بی‌قرار تو پیدا قرار حسن
ماهی نتافت همچو تو از برج نیکوییسروی نخاست چون قدت از جویبار حسن
خرم شد از ملاحت تو عهد دلبریفرخ شد از لطافت تو روزگار حسن
از دام زلف و دانه خال تو در جهانیک مرغ دل نماند نگشته شکار حسن
دایم به لطف دایه طبع از میان جانمی‌پرورد به ناز تو را در کنار حسن
گرد لبت بنفشه از آن تازه و تر استکاب حیات می‌خورد از جویبار حسن
حافظ طمع برید که بیند نظیر تودیار نیست جز رخت اندر دیار حسن
    













۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه





کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست

 چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان
همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست

 روی تو مگر آینه لطف الهیست
حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست

نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم
مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست

 از بهر خدا زلف مپیرای که ما را
شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست

 بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز
در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست

 تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است
جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست

 دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست

 گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

 عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت
با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

 در صومعه زاهد و در خلوت صوفی
جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

 ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ
فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست








آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست

 خوش می دهد نشان جلال و جمال یار
خوش می کند حکایت عز و وقار دوست

دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

 شکر خدا که از مدد بخت کارساز
بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

 سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار
در گردشند بر حسب اختیار دوست

 گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح
زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست

 ماییم و آستانه عشق و سر نیاز
تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست

 دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک
منت خدای را که نیم شرمسار دوست






منم که گوشه میخانه خانقاه من است
دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

 گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک
نوای من به سحر آه عذرخواه من است

 ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گدای خاک در دوست پادشاه من است

 غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست
جز این خیال ندارم خدا گواه من است

 مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی
رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

 از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
فراز مسند خورشید تکیه گاه من است

 گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش و گو گناه من است





۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه






یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گربهارعمرباشد باز بر تخت چمن
چترگل درسر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر  دو روزی برمراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سرّ غیب
باشد اندرپرده بازیهای پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون ترا نوحست کشتی بان ز طوفان غم مخور

دربیابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گرکند خار مغیلان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقرو خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور












۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه






سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح وآه شب کلید گنج مقصودست
بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبود که سرّ عشق گوید باز
ورای حدّ تقریرست شرح آرزومندی

اَلا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را باز پرس آخر، کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر رعنا را ترحّم در جبلّت نیست
ز مِهر او چه می پرسی ،درو همّت چه می بندی

همائی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همّت ،که بر نا اهل افکندی

درین بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا مُنعمم گردان به درویشیّ و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند
سیه چشمان کشمیریّ و ترکان سمرقندی













۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه






روز هجران و شب فرقت یار آخرشد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخرشد

آن همه ناز و تنعّم که خزان می فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امّید که بُد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بد عهدی ایّام هنوز
قصّه غصّه که در دولت یار آخرشد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی حدّ وشمار آخر شد






۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه


خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان زار من ناتوان انداخت

نبود رنگ دو عالم که نقش الفت بود
زمانه طرح محبّت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
فریب چشم تو صد فتننه درجهان انداخت

شراب خورده وخوی کرده کی شدی به چمن
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
چو از دهان توام غنچه در کمان انداخت

بنفشه طرّه مفتول خود گره میزد
صبا حکایت زلف تو درمیان انداخت

زشرم آنکه بروی تو نسبتش کردند
سمن بدست صبا خاک در دهان انداخت

من از وَرَع می و مطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می شویم
نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگی خواجه جهان انداخت




۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه






سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

نظیردوست ندیدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست

صبا زحال دل تنگ ما چه شرح دهد
که چون شکنج ورقهای غنچه تو بر توست

نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس
بسا سرا که در این کارخانه خاک سبوست

مگر تو شانه زدی زلف عنبر افشان را
که باد غالیه سا گشت و خاک عنبر بوست

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است
فدای قد تو هر سرو بن که بر لب جوست

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت
چرا که حال نکو در قفای فال نکوست

زبان ناطقه در وصف شوق نالان است
چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست

نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است
که داغدار ازل همچو لاله خودروست













۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه


اَلا یا ایها السّاقی اَدرکَاساً و ناولها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها

به بوی نافه ای کاخر صبا زان طرّه بگشاید 
زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها

به می سجّاده رنگین کن گرت پیرمغان گوید
که سالک بی خبرنبود ز راه و رسم منزلها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

همه کارم زخود کامی به بدنامی کشیدآخر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

حضوری گر همی خواهی ازو غائب مشو حافظ
مَتی ما تَلقَ مَن تَهوی دَعِ الدُّنیا وَ اَهمِلها






۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه


کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
ببرد اجر دوصد بنده که آزاد کند

قاصدمنزل سلمی که سلامت بادش
چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند
گرخرابی چومرا لطف تو آباد کند

یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز
که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند

شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد
قدریکساعته عمری که درو  داد کند

حالیا عشوۀ عشق تو ز بنیادم برد
تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند

گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنی است
فکر مشّاطه چه با حسن خداداد کند

ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز
خرّم آن روز که حافظ ره بغداد کند




۱۳۹۱ مرداد ۱, یکشنبه






من که از آتش دل چون خم می درجوشم
مُهربرلب زده خون میخورم و خاموشم

قصدجانست طمع در لب جانان کردن
تومرابین که در این کار بجان می کوشم

من کی آزادشوم ازغم دل چون هردم
هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

حاش لله که نِیَم معتقد طاعت خویش 
این قدرهست که گه گه قدحی می نوشم

هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا
فیض عفوش ننهد بارگنه بر دوشم

پدرم روضۀ رضوان بدو گندم بفروخت
من چرا ملک جهان را بجوی نفروشم

خرقه پوشی من ازغایت دینداری نیست
پرده ای برسر صد عیب نهان می پوشم

من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم
چکنم گرسخن پیرمغان ننیوشم

گر ازین دست زند مطرب مجلس رهِ عشق
شعرحافظ ببرد وقت سماع از هوشم


 










۱۳۹۱ تیر ۳۱, شنبه

 
تاب بنفشه میدهد طرّه مشگ سای تو
پردۀ غنچه میدرد خندۀ دلگشای تو

ای گل خوش نسیم من بلبل خویش را مسوز
کز سرصدق میکند شب همه شب دعای تو

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی میکشم از برای تو

دولت عشق بین که چون ازسر فقر و افتخار
گوشۀ تاج سلطنت میشکند گدای تو

خرقۀ زهدوجام می گرچه نه درخورهمند
این همه نقش می زنم ازجهت رضای تو

شورشراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاین سر پرهوس شود خاک در سراس تو

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

خوش چمنیست عارضت خاصّه که در بهارحسن
حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سرای تو




 

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه







اگرشراب خوری جرعه ای فشان بر خاک
از آن که نفعی به غیر رسد چه باک

بروبهر چه توداری بخور دریغ مخور
که بی دریغ زند روزگار تیغ هلاک

به خاک پای تو ای سرو ناز پرور من
که روز واقعه پاوامگیرم ازسرخاک

چه دوزخی چه بهشتی چه آدمی چه پری
به مذهب همه کفرطریقتست امساک

مهندس فلکی راه شش جهتی
چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغاک

فریب دختر رز طرفه میزند ره عقل
مباد تا بقیامت خراب طارم تاک

براه میکده حافظ خوش از جهان رفتی
دعای اهل دلت باد مونس دل پاک











۱۳۹۱ تیر ۲۹, پنجشنبه


طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
گربکشم زهی طرب وربکشد زهی شرف

طرف کرم زکس نبست این دل پرامید من
گرچه سخن همی برد قصۀ من به هر طرف

ازخم ابروی توام هیچ گشایشی نشد
وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف

ابروی دوست کی شود دستکش خیال من
کس نزدست از این کمان تیر مراد برهدف

چند بناز پرورم مهر بتان سنگدل 
یاد پدر نمی کنند این پسران ناخلف

من بخیال زاهدی گوشه نشین وطُرفه آنک
مُغبچه ای زهر طرف میزندم به چنگ و دف

بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لاتقل
مست ریاست محتسب ،باده بده و لاتخف

صوفی شهربین که چون لقمۀ شبهه می خورد
پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقۀ رهت شود همّت شحنۀ نجف









۱۳۹۱ تیر ۲۸, چهارشنبه


بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
بادغیرت به صدش حال پریشان دل کرد

طوطیی را به خیال شکری دل خوش کرد
ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد

قرةالعین من آن میوۀ دل یادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشگل کرد

ساربان ،بارِ من افتاد ،خدا را مددی
که امید کرمم همره این محمل کرد

روی خاکی و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فیروزه طربخانه از این کَهگِل کرد

آه و فریاد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروی من منزل کرد

نزدی شاه رخ و فوت شد امکان حافظ
چکنم بازی ایّام مرا غافل کرد





۱۳۹۱ تیر ۲۱, چهارشنبه






صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت

گر طمع داری از آن جام مرصّع می لعل
ای بسا دُر که به نوک مژه ات باید سفت

تا ابد بوی محبّت به مشامش نرسد
هرکه خاک در میخانه به رخساره نرفت

درگلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسیم سحری می آشفت

گفتم ای مسند جم ، جام جهان بینت کو
گفت افسوس که آن دولت بیدار بخفت

سخن عشق نه آنست که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

اشک حافظ خرد و صبر به دریا انداخت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت




 








۱۳۹۱ تیر ۱۶, جمعه









المنه لله که در میکده باز است
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

خم ها همه در جوش و خروشند ز مستی
وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است

از وی همه مستی و غرور است و تکبر
وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طره لیلی
رخساره محمود و کف پای ایاز است

بردوخته ام دیده چو باز از همه عالم
تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است

در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید
از قبله ابروی تو در عین نماز است

ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است










۱۳۹۱ تیر ۱۴, چهارشنبه








شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد
زدیم بر صف رندان و هر چه بادا باد

گره ز دل بگشا و از سپهر یاد مکن
که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد

ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد

قدح به شرط ادب گیر زان که ترکیبش
ز کاسه سر جمشید و بهمن است و قباد

که آگه است که کاووس و کی کجا رفتند
که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد

ز حسرت لب شیرین هنوز می بینم
که لاله می دمد از خون دیده فرهاد

مگر که لاله بدانست بی وفایی دهر
که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد

بیا بیا که زمانی ز می خراب شویم
مگر رسیم به گنجی در این خراب آباد

نمی دهند اجازت مرا به سیر و سفر
نسیم باد مصلا و آب رکن آباد

قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ
که بسته اند بر ابریشم طرب دل شاد














۱۳۹۱ تیر ۱۳, سه‌شنبه








بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست

هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست

می رفت خیال تو ز چشم من و می گفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست

وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست

نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رخت این خسته رنجور نماندست

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست

در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ریز که معذور نماندست

حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه سور نماندست