‏نمایش پست‌ها با برچسب حافظ ادبیات ایران عشق غزل شیراز ایرانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حافظ ادبیات ایران عشق غزل شیراز ایرانی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۲ دی ۲۹, یکشنبه






به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است

گرت ز دست برآید مراد خاطر ما
به دست باش که خیری به جای خویشتن است

به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع
شبان تیره مرادم فنای خویشتن است

چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
مکن که آن گل خندان برای خویشتن است

به مشک چین و چگل نیست بوی گل محتاج
که نافه‌هاش ز بند قبای خویشتن است

مرو به خانه ارباب بی‌مروت دهر
که گنج عافیتت در سرای خویشتن است

بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او
هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است




۱۳۹۲ دی ۲۰, جمعه



عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها
مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت

۱۳۹۲ دی ۱۷, سه‌شنبه



خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است

آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
می‌داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است

۱۳۹۲ دی ۱۱, چهارشنبه



ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند

طوبی ز قامت تو نیارد که دم زند
زین قصه بگذرم که سخن می‌شود بلند

خواهی که برنخیزدت از دیده رود خون
دل در وفای صحبت رود کسان مبند

گر جلوه می‌نمایی و گر طعنه می‌زنی
ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند

ز آشفتگی حال من آگاه کی شود
آن را که دل نگشت گرفتار این کمند

بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست
تا جان خود بر آتش رویش کنم سپند

جایی که یار ما به شکرخنده دم زند
ای پسته کیستی تو خدا را به خود مخند

حافظ چو ترک غمزه ترکان نمی‌کنی
دانی کجاست جای تو خوارزم یا خجند
 

۱۳۹۲ دی ۴, چهارشنبه



به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
تو را در این سخن انکار کار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‌اند
کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد

به حق صحبت دیرین که هیچ محرم راز
به یار یک جهت حق گزار ما نرسد

هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی
به دلپذیری نقش نگار ما نرسد

هزار نقد به بازار کائنات آرند
یکی به سکه صاحب عیار ما نرسد

دریغ قافله عمر کان چنان رفتند
که گردشان به هوای دیار ما نرسد

دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطر امیدوار ما نرسد

چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را
غبار خاطری از ره گذار ما نرسد

بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او
به سمع پادشه کامگار ما نرسد





۱۳۹۲ آذر ۳۰, شنبه


سحر بلبل حکایت با صبا کرد
که عشق روی گل با ما چه‌ها کرد

از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد

غلام همت آن نازنینم
که کار خیر بی روی و ریا کرد

من از بیگانگان دیگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد

خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد

نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد

به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از میان باد صبا کرد

بشارت بر به کوی می فروشان
که حافظ توبه از زهد ریا کرد

وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دین بوالوفا کرد

۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه



بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب
بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد

چو عاشق می‌شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می‌بینم
کمین از گوشه‌ای کرده‌ست و تیر اندر کمان دارد

چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارد

بیفشان جرعه‌ای بر خاک و حال اهل دل بشنو
که از جمشید و کیخسرو فراوان داستان دارد

چو در رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل
که بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد

خدا را داد من بستان از او ای شحنه مجلس
که می با دیگری خورده‌ست و با من سر گران دارد

به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن
که آفت‌هاست در تاخیر و طالب را زیان دارد

ز سروقد دلجویت مکن محروم چشمم را
بدین سرچشمه‌اش بنشان که خوش آبی روان دارد

ز خوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری
که از چشم بداندیشان خدایت در امان دارد

چه عذر بخت خود گویم که آن عیار شهرآشوب
به تلخی کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

۱۳۹۲ آذر ۲۸, پنجشنبه



روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر

ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر

سینه گو شعله آتشکده فارس بکش
دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر

دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر

سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر می‌طلبی طاعت استاد ببر

روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر

دوش می‌گفت به مژگان درازت بکشم
یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر

حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر



۱۳۹۲ آذر ۲۲, جمعه





ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
عارفان را همه در شرب مدام اندازد

ور چنین زیر خم زلف نهد دانه خال
ای بسا مرغ خرد را که به دام اندازد

ای خوشا دولت آن مست که در پای حریف
سر و دستار نداند که کدام اندازد

زاهد خام که انکار می و جام کند
پخته گردد چو نظر بر می خام اندازد

روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز
دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد

آن زمان وقت می صبح فروغ است که شب
گرد خرگاه افق پرده شام اندازد

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد

حافظا سر ز کله گوشه خورشید برآر
بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد



۱۳۹۲ آذر ۵, سه‌شنبه


 
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز یاد


گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد


سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست
از بهر این معامله غمگین مباش و شاد

 بادت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت سلیمان رود به باد
 
حافظ گرت ز پند حکیمان ملالت است
کوته کنیم قصه که عمرت دراز باد


۱۳۹۲ مرداد ۳, پنجشنبه


 
                               
ای روی ماه منظر تو نوبهار حسنخال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن
در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحردر زلف بی‌قرار تو پیدا قرار حسن
ماهی نتافت همچو تو از برج نیکوییسروی نخاست چون قدت از جویبار حسن
خرم شد از ملاحت تو عهد دلبریفرخ شد از لطافت تو روزگار حسن
از دام زلف و دانه خال تو در جهانیک مرغ دل نماند نگشته شکار حسن
دایم به لطف دایه طبع از میان جانمی‌پرورد به ناز تو را در کنار حسن
گرد لبت بنفشه از آن تازه و تر استکاب حیات می‌خورد از جویبار حسن
حافظ طمع برید که بیند نظیر تودیار نیست جز رخت اندر دیار حسن
    













۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه





کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست

 چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان
همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست

 روی تو مگر آینه لطف الهیست
حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست

نرگس طلبد شیوه چشم تو زهی چشم
مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست

 از بهر خدا زلف مپیرای که ما را
شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست

 بازآی که بی روی تو ای شمع دل افروز
در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست

 تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است
جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست

 دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست

 گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست

 عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت
با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست

 در صومعه زاهد و در خلوت صوفی
جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

 ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ
فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست








آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست

 خوش می دهد نشان جلال و جمال یار
خوش می کند حکایت عز و وقار دوست

دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
زین نقد قلب خویش که کردم نثار دوست

 شکر خدا که از مدد بخت کارساز
بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست

 سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار
در گردشند بر حسب اختیار دوست

 گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست

کحل الجواهری به من آر ای نسیم صبح
زان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست

 ماییم و آستانه عشق و سر نیاز
تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست

 دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک
منت خدای را که نیم شرمسار دوست






منم که گوشه میخانه خانقاه من است
دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

 گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک
نوای من به سحر آه عذرخواه من است

 ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گدای خاک در دوست پادشاه من است

 غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست
جز این خیال ندارم خدا گواه من است

 مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی
رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

 از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
فراز مسند خورشید تکیه گاه من است

 گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش و گو گناه من است





۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه






یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گربهارعمرباشد باز بر تخت چمن
چترگل درسر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر  دو روزی برمراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سرّ غیب
باشد اندرپرده بازیهای پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون ترا نوحست کشتی بان ز طوفان غم مخور

دربیابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گرکند خار مغیلان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقرو خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور












۱۳۹۱ مرداد ۱۴, شنبه






سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندی

دعای صبح وآه شب کلید گنج مقصودست
بدین راه و روش می رو که با دلدار پیوندی

قلم را آن زبان نبود که سرّ عشق گوید باز
ورای حدّ تقریرست شرح آرزومندی

اَلا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور
پدر را باز پرس آخر، کجا شد مهر فرزندی

جهان پیر رعنا را ترحّم در جبلّت نیست
ز مِهر او چه می پرسی ،درو همّت چه می بندی

همائی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی
دریغ آن سایه همّت ،که بر نا اهل افکندی

درین بازار اگر سودیست با درویش خرسند است
خدایا مُنعمم گردان به درویشیّ و خرسندی

به شعر حافظ شیراز می رقصند و می نازند
سیه چشمان کشمیریّ و ترکان سمرقندی













۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه






روز هجران و شب فرقت یار آخرشد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخرشد

آن همه ناز و تنعّم که خزان می فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امّید که بُد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بد عهدی ایّام هنوز
قصّه غصّه که در دولت یار آخرشد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی حدّ وشمار آخر شد






۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه


خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان زار من ناتوان انداخت

نبود رنگ دو عالم که نقش الفت بود
زمانه طرح محبّت نه این زمان انداخت

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
فریب چشم تو صد فتننه درجهان انداخت

شراب خورده وخوی کرده کی شدی به چمن
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت

به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
چو از دهان توام غنچه در کمان انداخت

بنفشه طرّه مفتول خود گره میزد
صبا حکایت زلف تو درمیان انداخت

زشرم آنکه بروی تو نسبتش کردند
سمن بدست صبا خاک در دهان انداخت

من از وَرَع می و مطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت

کنون به آب می لعل خرقه می شویم
نصیبه ازل از خود نمی توان انداخت

مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
که بخشش ازلش در می مغان انداخت

جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگی خواجه جهان انداخت




۱۳۹۱ مرداد ۷, شنبه






سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هرچه بر سر ما میرود ارادت اوست

نظیردوست ندیدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آینه ها در مقابل رخ دوست

صبا زحال دل تنگ ما چه شرح دهد
که چون شکنج ورقهای غنچه تو بر توست

نه من سبوکش این دیر رندسوزم و بس
بسا سرا که در این کارخانه خاک سبوست

مگر تو شانه زدی زلف عنبر افشان را
که باد غالیه سا گشت و خاک عنبر بوست

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است
فدای قد تو هر سرو بن که بر لب جوست

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت
چرا که حال نکو در قفای فال نکوست

زبان ناطقه در وصف شوق نالان است
چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست

نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است
که داغدار ازل همچو لاله خودروست













۱۳۹۱ مرداد ۶, جمعه


اَلا یا ایها السّاقی اَدرکَاساً و ناولها
که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها

به بوی نافه ای کاخر صبا زان طرّه بگشاید 
زتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها

به می سجّاده رنگین کن گرت پیرمغان گوید
که سالک بی خبرنبود ز راه و رسم منزلها

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

همه کارم زخود کامی به بدنامی کشیدآخر
نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

حضوری گر همی خواهی ازو غائب مشو حافظ
مَتی ما تَلقَ مَن تَهوی دَعِ الدُّنیا وَ اَهمِلها