‏نمایش پست‌ها با برچسب shiraz. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب shiraz. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ مرداد ۲۹, یکشنبه




منم که گوشه میخانه خانقاه من است
دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است

 گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک
نوای من به سحر آه عذرخواه من است

 ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گدای خاک در دوست پادشاه من است

 غرض ز مسجد و میخانه ام وصال شماست
جز این خیال ندارم خدا گواه من است

 مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی
رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است

 از آن زمان که بر این آستان نهادم روی
فراز مسند خورشید تکیه گاه من است

 گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
تو در طریق ادب باش و گو گناه من است





۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه






یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن
وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

گربهارعمرباشد باز بر تخت چمن
چترگل درسر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر  دو روزی برمراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سرّ غیب
باشد اندرپرده بازیهای پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون ترا نوحست کشتی بان ز طوفان غم مخور

دربیابان گر بشوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گرکند خار مغیلان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله میداند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقرو خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور












۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه






روز هجران و شب فرقت یار آخرشد
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخرشد

آن همه ناز و تنعّم که خزان می فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد

صبح امّید که بُد معتکف پرده غیب
گو برون آی که کار شب تار آخر شد

آن پریشانی شبهای دراز و غم دل
همه در سایه گیسوی نگار آخر شد

باورم نیست ز بد عهدی ایّام هنوز
قصّه غصّه که در دولت یار آخرشد

ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد
که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد

در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را
شکر کان محنت بی حدّ وشمار آخر شد






۱۳۹۱ تیر ۳, شنبه






رواق منظر چشم من آشيانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل
لطيفه های عجب زير دام و دانه توست

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست

علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن
که اين مفرح ياقوت در خزانه توست

به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولي خلاصه جان خاک آستانه توست

من آن نيم که دهم نقد دل به هر شوخي
در خزانه به مهر تو و نشانه توست

تو خود چه لعبتي ای شهسوار شيرين کار
که توسنی چو فلک رام تازيانه توست

چه جاي من که بلغزد سپهر شعبده باز
از اين حيل که در انبانه بهانه توست

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعر حافظ شيرين سخن ترانه توست










۱۳۹۱ خرداد ۱۸, پنجشنبه




ای دل آندم که خراب از می گلگون باشی
بی زر و گنج به صد حشمت قارون باشی

درمقامی که صدارت به فقیران بخشند
چشم دارم که به جاه ازهمه افزون باشی

در ره منزل لیلی که خطرهاست درآن
شرط اوّل قدم آن است که مجنون باشی

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ورنه چون بنگری از دایره بیرون باشی

کاروان رفت وتو درخواب وبیابان درپیش
کی روی ره  زکه پرسی  چه کنی  چون باشی

تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای
ور خود ازتخمۀ جمشیدوفریدون باشی

ساغری نوش کن وجرعه برافلاک فشان
چندوچند ازغم ایّام جگرخون باشی

حافظ ازفقر مکن ناله که گر شعر اینست
هیچ خوشدل نپسندد که تومحزون باشی